کد خبر : 1127تاریخ انتشار : پنجشنبه 6 بهمن 1390 - 13:22:31
تعداد بازدید : 1483او میگفت از خوبی شهرم و از آنچه لایق شهرم بود بعد از فرمانداری گفت که باید برای این زمینها کاری کنیم، باید به هر قیمت هم که شده دانشکده بیاریم
عصردنا – محمد امین: یکی بود یکی نبود زیر این گنبد خضرا شهری بود به نام چرام. روزهای خوب و بدی را از روزگار به یاد دارد. از روزگار نام مردانی را به نیکی و از مردانی نیز به عنوان ....... یاد میکند.
شهر من شهر چرام عجب شهری است شهریست نام آشنا اما در نظر بعضی آدما خیلی غریب، شهری است با یاد خدا اما در نظری بعضی شهر هواست. شهر من شهر چرام عجب شهر غریبی است در نظری بعضی آدما.
کودکی بیش نبودم در راه مدرسه خبر آمد که تعطیل است امروز این مدرسه. خوشحال و خندان دوان دوان آمدم تا که رسیدم به مردم شهرم، به همان جا که همه جمع شده بودند. از همه آدما از هرگروه و طایفه آمده بودند مردم شهرم.
مهمان عزیزی داشتند که همه آمده بودند، من هم حیرت زده به هر طرف خیره شده بودم، تا که ببینم چه کسی به مهمانی شهرم آمده است. یک طرف مردان ایلم شال قطار بسته و برنو به دوش بودند، یک طرف ساز و دهل ونوای نی و ساز بود.
همه در حال نگاه به کره گردی چشم بسته بودند که با هر حرف و صدایی که می آمد مردم شهربه آسمان می پریدند. دست میزدند و سوت میکشند واواز پیروزی میخواستند مردم شهرم.
مجری برنامه هم با مردم شهرم شده بود هماهنگ، هی تعریف و تمجید میکرد از مهمان شهر، من هم میان خیل جمعیت نگاهم به هر سویی روان بود، تابلوی دیجیتالی که روی آن هر لحظه اسم مهمان حک میشد جلوه ای خاص به مراسم داده بود.
میان این همه هیاهو ناگهان فریاد بلندی برخاست. در کره توپی باز شد و پرده ها کنار رفت مهمان شهر ما بالاخره خودشو نشون داد بله مهمون شهر ما حاج آقا بودند که خیلی عزیز بودند همین که پرده ها کنار رفت همه مردم شهر به هوا پریدند، صدای آنها همه جا را گرفته بود، دست همه آنها بالا رفته بود، دست مهمان شهرم هم بالای سرش درهم قفل شده بود، بالاخره دستی هم برای من تکان داد مهمان شهرم، هاج و ماج مانده بودم که چکار باید میکردم سخن خودشو شروع کرد با یاد خدا و ادامه داد با سلام و صلوات گفته بود از انتخابات از حضور مردم و........ مهمان عزیزم ادامه میداد با نام چرام، این نام را که مردم می شنیدند فریاد غریو از همه جا بالا میرفت، مهمان شهرم گفت و گفت وگفت تا که رسید به جوانان شهرمن، یادم است انگشت اشاره او به سوی جمعیت بود، میان آن همه جمعیت نشانه کرد چند فردی را، که به قول خود کاری کرده بود برای آنها، من هم با افتخار به مهمان شهرم میبالیدم، دست می زدیم و بالا می پریدیم تا اینکه رسید به جاهای باریک.
او می گفت و ما می شنیدیم، نصفه صحبت های او رسیده بود که یه مرتبه همه جمعیت به هوا پریدند، من هم شنیدم شهرما دیگر در قفس بخش جا نمی شد، او می گفت که باید کاری کرد باید در این شهر فرمانداری بیاریم، همه خوشحال بودیم شاد شاد که چقدر مهمان عزیزم برای شهرمن آرزو دارد.
آرزویی که شاید خیلی از مردم شهر نداشتند، او میگفت از خوبی شهرم و از آنچه لایق شهرم بود بعد از فرمانداری گفت که باید برای این زمینها کاری کنیم، باید به هر قیمت هم که شده دانشکده بیاریم آری دانشکده کشاورزی، این را گفت باز همه به آسمان پریدند دست میزدند و خوشحال بودند.
مهمان شهرمن نگران شهرم شده بود نگران مردم بیکار این شهر، گفت که باید مشکل بیکاری حل شود گفت از معدن فسفات ما گفت از ویژگیهای آن گفت که مشکل بیکاری حل میکند این معدن فسفات گفت که باید فعال گردد، باز هم جمعیت او را صدا میزد، از چشمه بلقیس دیارم هم گفت که که باید آباد گردد از ایل بایاری اسم آورد از محرومیت وفقر آنها.
ظاهرا" نگران بود نگران جاده وراه آنها، نگران آب و نان انها، ادامه میداد که باید همتی کنیم کارها را به کاردانی بسپاریم کاردانی که بلد باشد راه حل انجام را، گفت که باید همه باشیم برای هم، مردم شهرم هم گفته بودند که همه هستند، او ادامه داد که میرود به مجلس چه باشید چه نباشید و گفت که پیروزی قطعی است ما هم همه در آسمان بودیم، آنقدر خوشحال که فکر کردیم تمام است همه چیز، فرمانداری می آید دیگر شهرم مشکلی برای نفس کشیدن ندارد معدن فسفات می آید و بیکاری حل می شود،دانشکده کشاورزی می آیدو .....
حاج محمد موحد؛ این تنها گوشه ای ازخاطرات دوران کودکی من میباشد که با حضور شما در شهرم برای همیشه در خاطرم نقش بسته است. این روایت کودکان دیروز چرام و شاید کهگیلویه عزیزاز آن روزهای طلایی شماست که در صحنه انتخابات حضور داشتید.
کودکی دیروز خودم را با امروز که میتوانم خودم خوب وبد را تشخیص دهم، مقایسه میکنم از خودم که آنروز برای شما و حرفهای شما به اسمان پریده بودم و دست زده بودم و هورا کشیده بودم، بدم می آید. امروزرویای دیروز کودکیم را که شما برای شهرم ساخته بودی، باید از کی طلب کنم ؟
حاج محمد موحد؛با هم حرفها داریم اما نمی دانم فرصت و مجالی پیدا شود که بتوانی پاسخ این همه سوال و این همه رویایی که برای من وشهرم ساخته بودی، را پاسخ دهی یا نه؟ امیدوارم که این برایت مهیا شود.
حاج محمد موحد امروز به شهرم که نگاه میکنم میبینم که هیچ کدام از آن وعده و عیدهای که داده بودی درعمل پیاده نشد. حاج محمد: امروز با افتخار به شهرم نگاه میکنم امروز با افتخار با کودکانم شهرم حرف خواهم زد.
امروز به همه کودکان شهرم با افتخار وسربلندی به رویاهایی که نه از سر قدرت و وعده و وعید باشد که از روی علم و آگاهی و یقین باشد، با آنها حرف خواهم زد. حاج محمد: امروز چرام به همت مردان مردش و مردانی که لیاقت و شایستگی وکالت آنها در مجلس را داشته اند و در سایه نظر دولت عدالت محور به آنچه استحقاق داشت رسید. حاج محمد امروز چرام با افتخار به دوران پرشکوهش برگشته است.
حاج محمد: طی این چند وقت که این فرصت را یافتم که قلمی برای آشکار شدن ذهن مردم کهگیلویه محروم و محجور بزنم امروز می بینم که خیلی از آن حرفها درست و اساسی بوده است.
حاج محمد دوست دارم که برگردی و در میدان رقابت این بار با نام و نشان همین مردم از صحنه خارج شوی. حاج محمد: مردمی که دیروز و دیروزها برای شما چون شمع می سوختند تا شما چون پروانه در آسمان رویا و آرزوهایت همراه با افراد خاص و همنشینت سیر کنی، امروز از خود سوال می کنند که این پروانه چه شد؟
که این پروانه کجا رفت؟ که این پروانه که به خاطر ذوب شدن شمع وجود مردمان کهگیلویه توانسته بود پرواز کند،چرا و به چه دلیل سوختن شمع وجود این مردم را به چشم ندید و نتوانست آن را باور کند؟
شهر من شهر چرام عجب شهری است شهریست نام آشنا اما در نظر بعضی آدما خیلی غریب، شهری است با یاد خدا اما در نظری بعضی شهر هواست. شهر من شهر چرام عجب شهر غریبی است در نظری بعضی آدما.
کودکی بیش نبودم در راه مدرسه خبر آمد که تعطیل است امروز این مدرسه. خوشحال و خندان دوان دوان آمدم تا که رسیدم به مردم شهرم، به همان جا که همه جمع شده بودند. از همه آدما از هرگروه و طایفه آمده بودند مردم شهرم.
مهمان عزیزی داشتند که همه آمده بودند، من هم حیرت زده به هر طرف خیره شده بودم، تا که ببینم چه کسی به مهمانی شهرم آمده است. یک طرف مردان ایلم شال قطار بسته و برنو به دوش بودند، یک طرف ساز و دهل ونوای نی و ساز بود.
همه در حال نگاه به کره گردی چشم بسته بودند که با هر حرف و صدایی که می آمد مردم شهربه آسمان می پریدند. دست میزدند و سوت میکشند واواز پیروزی میخواستند مردم شهرم.
مجری برنامه هم با مردم شهرم شده بود هماهنگ، هی تعریف و تمجید میکرد از مهمان شهر، من هم میان خیل جمعیت نگاهم به هر سویی روان بود، تابلوی دیجیتالی که روی آن هر لحظه اسم مهمان حک میشد جلوه ای خاص به مراسم داده بود.
میان این همه هیاهو ناگهان فریاد بلندی برخاست. در کره توپی باز شد و پرده ها کنار رفت مهمان شهر ما بالاخره خودشو نشون داد بله مهمون شهر ما حاج آقا بودند که خیلی عزیز بودند همین که پرده ها کنار رفت همه مردم شهر به هوا پریدند، صدای آنها همه جا را گرفته بود، دست همه آنها بالا رفته بود، دست مهمان شهرم هم بالای سرش درهم قفل شده بود، بالاخره دستی هم برای من تکان داد مهمان شهرم، هاج و ماج مانده بودم که چکار باید میکردم سخن خودشو شروع کرد با یاد خدا و ادامه داد با سلام و صلوات گفته بود از انتخابات از حضور مردم و........ مهمان عزیزم ادامه میداد با نام چرام، این نام را که مردم می شنیدند فریاد غریو از همه جا بالا میرفت، مهمان شهرم گفت و گفت وگفت تا که رسید به جوانان شهرمن، یادم است انگشت اشاره او به سوی جمعیت بود، میان آن همه جمعیت نشانه کرد چند فردی را، که به قول خود کاری کرده بود برای آنها، من هم با افتخار به مهمان شهرم میبالیدم، دست می زدیم و بالا می پریدیم تا اینکه رسید به جاهای باریک.
او می گفت و ما می شنیدیم، نصفه صحبت های او رسیده بود که یه مرتبه همه جمعیت به هوا پریدند، من هم شنیدم شهرما دیگر در قفس بخش جا نمی شد، او می گفت که باید کاری کرد باید در این شهر فرمانداری بیاریم، همه خوشحال بودیم شاد شاد که چقدر مهمان عزیزم برای شهرمن آرزو دارد.
آرزویی که شاید خیلی از مردم شهر نداشتند، او میگفت از خوبی شهرم و از آنچه لایق شهرم بود بعد از فرمانداری گفت که باید برای این زمینها کاری کنیم، باید به هر قیمت هم که شده دانشکده بیاریم آری دانشکده کشاورزی، این را گفت باز همه به آسمان پریدند دست میزدند و خوشحال بودند.
مهمان شهرمن نگران شهرم شده بود نگران مردم بیکار این شهر، گفت که باید مشکل بیکاری حل شود گفت از معدن فسفات ما گفت از ویژگیهای آن گفت که مشکل بیکاری حل میکند این معدن فسفات گفت که باید فعال گردد، باز هم جمعیت او را صدا میزد، از چشمه بلقیس دیارم هم گفت که که باید آباد گردد از ایل بایاری اسم آورد از محرومیت وفقر آنها.
ظاهرا" نگران بود نگران جاده وراه آنها، نگران آب و نان انها، ادامه میداد که باید همتی کنیم کارها را به کاردانی بسپاریم کاردانی که بلد باشد راه حل انجام را، گفت که باید همه باشیم برای هم، مردم شهرم هم گفته بودند که همه هستند، او ادامه داد که میرود به مجلس چه باشید چه نباشید و گفت که پیروزی قطعی است ما هم همه در آسمان بودیم، آنقدر خوشحال که فکر کردیم تمام است همه چیز، فرمانداری می آید دیگر شهرم مشکلی برای نفس کشیدن ندارد معدن فسفات می آید و بیکاری حل می شود،دانشکده کشاورزی می آیدو .....
حاج محمد موحد؛ این تنها گوشه ای ازخاطرات دوران کودکی من میباشد که با حضور شما در شهرم برای همیشه در خاطرم نقش بسته است. این روایت کودکان دیروز چرام و شاید کهگیلویه عزیزاز آن روزهای طلایی شماست که در صحنه انتخابات حضور داشتید.
کودکی دیروز خودم را با امروز که میتوانم خودم خوب وبد را تشخیص دهم، مقایسه میکنم از خودم که آنروز برای شما و حرفهای شما به اسمان پریده بودم و دست زده بودم و هورا کشیده بودم، بدم می آید. امروزرویای دیروز کودکیم را که شما برای شهرم ساخته بودی، باید از کی طلب کنم ؟
حاج محمد موحد؛با هم حرفها داریم اما نمی دانم فرصت و مجالی پیدا شود که بتوانی پاسخ این همه سوال و این همه رویایی که برای من وشهرم ساخته بودی، را پاسخ دهی یا نه؟ امیدوارم که این برایت مهیا شود.
حاج محمد موحد امروز به شهرم که نگاه میکنم میبینم که هیچ کدام از آن وعده و عیدهای که داده بودی درعمل پیاده نشد. حاج محمد: امروز با افتخار به شهرم نگاه میکنم امروز با افتخار با کودکانم شهرم حرف خواهم زد.
امروز به همه کودکان شهرم با افتخار وسربلندی به رویاهایی که نه از سر قدرت و وعده و وعید باشد که از روی علم و آگاهی و یقین باشد، با آنها حرف خواهم زد. حاج محمد: امروز چرام به همت مردان مردش و مردانی که لیاقت و شایستگی وکالت آنها در مجلس را داشته اند و در سایه نظر دولت عدالت محور به آنچه استحقاق داشت رسید. حاج محمد امروز چرام با افتخار به دوران پرشکوهش برگشته است.
حاج محمد: طی این چند وقت که این فرصت را یافتم که قلمی برای آشکار شدن ذهن مردم کهگیلویه محروم و محجور بزنم امروز می بینم که خیلی از آن حرفها درست و اساسی بوده است.
حاج محمد دوست دارم که برگردی و در میدان رقابت این بار با نام و نشان همین مردم از صحنه خارج شوی. حاج محمد: مردمی که دیروز و دیروزها برای شما چون شمع می سوختند تا شما چون پروانه در آسمان رویا و آرزوهایت همراه با افراد خاص و همنشینت سیر کنی، امروز از خود سوال می کنند که این پروانه چه شد؟
که این پروانه کجا رفت؟ که این پروانه که به خاطر ذوب شدن شمع وجود مردمان کهگیلویه توانسته بود پرواز کند،چرا و به چه دلیل سوختن شمع وجود این مردم را به چشم ندید و نتوانست آن را باور کند؟


















